
مینا موهای سارا را گرفته بود و می کشید. دست بردار نبود چنان می کشید که لای انگشتانش سرخ می شد ولی با آن همه می خندید عادت داشت همیشه کتکش می زد تا زمانی که خسته می شد یا یکی بلند می شد و او را جدا می کرد. مشت می زد و صورت سارا مچاله می شد. سارا . این اسمی بود که برایش گذاشته بوند. بالاخره خسته شد گوشه ای نشست کمی آرام گرفت عرق کرده بود هنوز گوشه ی لبش به نشانه ی شادی بالا بود. نگاهی به سارا انداخت, سارا کناره کمد کز کرده بود. نوری که از پنجره می تابید سرخی صورتش را نمایان می کرد.
مینا نگاهی به دورور انداخت و به سختی بلند شد تلو تلو خوران به طرف در به راه افتاد گاهی هم زمین می خورد و دوباره بلند می شد. دستگیره ی در را گرفت و چند بار بالا و پایین کرد اما در باز نشد. در را کوبید و فریاد زد اما بی فایده بود. دوباره گریه کرد صدای نفس کشیدنش را می شنید نگاهی به سارا انداخت چشم هایش سرخ شد بلند نشد همان طور چهار دست و پا به سمت او دوید و مشتی بر پهلویش زد و دوباره موهایش را گرفت و کشید. دندانهایش چفت شده بود. کتکش می زد اما خودش گریه می کرد. دست سارا را گرفت و به طرف پنجره دوید نگاهی به حیاط کرد زنی کنار حوض نشسته بود و دم به دم چادرش را بالا می کشید بازوهایش خیس آب بود. مینا مشتش را گره کرد و به شیشه کوبید زن از کنار حوض بلند شد و چادرش را دور کمر گره زد و به طرف در دوید لحظه ای بعد در اتاق باز شد.
مینا دست سارا را هنوز ول نکرده بود سرش را به لبه ی پنجره می کوبید. چهره ی زن برایش آشنا بود مادرش بود دوید و سارا را از او گرفت و گذاشت بالای کمد. سیلی به صورت او زد و موهایش را گرفت و کشید. بلندش کرد و در حالی که دستش را گازمی گرفت رفت و دوباره کنار حوض نشست.
دوستت دارم....
چه بی تابانه می خواهمت
از دوری از تجربه ی تلخ زنده به گوری
دوستت دارم
چرا که می شناسمت به دوست داشتن و یگانگی
روایتی بر اساس گفتههای یک مرد...
زن را آنقدر زده بودند که همه چی را گفته بود.وقتی رسیده بودند, اسد را درون یکی از چاههای فاضلاب پیدا کرده بودند. میگفتند که سگها پیدایش کردهاند.توی یکی از همین چاههای قدیمی کنار جاده نزدیکیهای یکی از کارخانههای صنعتی.سه روز میشد که همان جا ولش کرده بودند و آمده بودند. مثل اینکه زن جایش را گفته بود. نه اینکه ازش بپرسند و او هم جواب بدهد. نه آنقدر زده بودنداش که دیگر نمی توانست از جایش تکان بخورد.
اسد که مال این حرفها نبود, زن داشت دو سالی میشد که زن گرفته بود.آدم باورش نمی شود آنهم کی اسد. پسر سربهزیر محله حالا شده روایت کوچه و بازار.
مغازه دارها میگفتد, یک ماه پیش زن را توی مغازه ی اسد دیده بوند, آن هم با دو تا بچه یکی سه ساله بوده و آن یکی مثلاینکه پنج سال داشت. میگویند زن بچههایش را می آورده مغازه ی اسد و به بهانهی اصلاح سر بچهها یکی دو ساعتی آنجا می ماند و با اسد حرف میزده.
حاج نادر را که میشناسی؟همان که یک مغازه ی چهار متری روبهروی مغازهی اسد دارد. میگفت: چندبار خودش دیده که زن برای اسد غذا آورده. میگفت:« اوایل هفتهای یکبار میدیدمش, ولی این اواخر هر روز ظهر, مغازهی اسد بود»
ولی آخر اسد زن داشت, زنش هم حامله بود...
آره حاج نادر میگفت عصر ها, اسد را میدیده که همش پای تلفن مینشست
و یکی دو ساعتی حرف می زد. حتی مشتریهایش را هم جواب میکرد. گاهی هم مغازه را دست همسایهها میسپرد و یکی دو ساعتی غیب میشد.ولی کی فکرش را میکرد که اینطور شود. تازه زن شوهر داشت, آن دو تا بچه هم از همان شوهراش بود. رانندهاس رانندهی کامیون. شوهراش را میگویم زیاد خانه پیدایش نمی شد برای همین زن خیالش راحت بود.
حاج نادر میگفت« یک روز دم دمهای ظهر بود. زن را دیدم که آمد مغازهی اسد با چادر نمازاش آمده بود زن کوتاه قدی بود. اسد مشتری نداشت.وقتی زن رفت تو در را تا نیمه بست. بعد رفت و وسط مغازه ایستاد. چنانکه از لای در فقط اسد را میشد دید که گاهی صاف میایستاد و گاهی به جلو خم میشد, طوری که بالاتنهاش پشت در میماند و دیده نمیشد. از اینجا درست معلوم نبود ولی من دست زن را دیدم که روی شانهی اسد نشست و بعد پشت گردنش حلقه شد.
حاج نادر میگفت که وقتی زن رفت, اسد را دیده که رفته سراغ آینه و بعد مثل اینکه نشسته روی صندلی و سبیلش را از ته تراشیده.
میگفت:« باورم نمیشد اسد با دستهای خودش سبیلش را زد و ریخت روی پیشخوان. من هم اگر از حاج نادر نمیشنیدم باور نمیکردم.
حاج نادر میگفت که روز آخر همان روزی که اسد رفت و دیگر خبری ازش نشد, حال خوشی نداشت. انگار که ترسیده باشد. میگفت آن روز هیچکدام از مشتریهایش را قبول نکرد. مدام توی مغازه قدم میزد, گاهی پای تلفن مینشست و گاهی دم در میایستاد. مثل اینکه گوشی مغازه زنگ خورد, اسد گوشی را برداشته و دو سه دقیقهای حرف زد. معلوم نبود که از آنطرف خط چه شنید که به هم ریخت و بعد مثل اینکه بدترین خبر عمرش را شنیده باشد گوشی را انداخته و همانجا وسط مغازه نشست. بعد رفته لباساش را عوض کرده.
حاج نادر میگفت:اسد لباساش را پوشید و آمد مغازهی من. هول کرده بود.
گفت: میروم یک جایی و برمیگردم. حواصتان به مغازه باشد.
گفتم : چرا مغازه رو نمیبندی؟
گفت: دو و سه تا کوچه پایینتر میروم و برمیگردم.
بعد با عجله عرض خیابان را دویده و رفت.یکی دو ساعتی شده و خبری ازش نشده. تا عصر برنگشته بود, حاج نادر هم زنگ زده بود به مادرش و برادرش آمده بود مغازه را چفت کرده بود.
بعد از دوازده روز, امروز صبح پیدایش کردهاند. درون یکی از چاههای کنار جاده. صبح آنجا بودیم. حاج نادر آمد دنبالم و رفتیم. تازه رسیده بودیم که مامورهای آتشنشانی جسداش را بیرون کشیدند.هیچی تنش نبود بیچاره را لخت کرده بودند. بدنش خشک شده بود, با جرثقیل بیروناش آورده بودند.بدنش سیاه و کبود بود. انقار تمام خونش را مکیده بودند. خوب معلوم است گوشت, دو ساعت بیرون بماند میگندد. حالا چه برسد به جسد که دوازده روز بیرون باشد. میگویند پزشک جای سه تا چاقو توی بدنش پیدا کرده. دو تا را توی پهلویش و یکی را درست وسط شکمش. میگویند زن را توی کلانتری آنقدر زده بودند که همه چیز را گفته بود.
حتی گفته بود که چطور جلوی چشم بچهها کارش را ساخته بود. اما میگویند دو نفر را هم اجیر کرده بوده مثل اینکه آن دو نفر را هم گرفتهاند. تنهایی که نمی توانست جسد را گموگور کند. به هرحال اعداماش میکند. هنوز خبری از شوهراش نشده. شوهر زن را میگویم, هنوز نیامده. همان بهتر که نیاید.
ولی آخر اسد که این کاره نبود. آن هم با زن پا به ماهاش اصلا کی فکرش را میکرد که همچین بلایی سرش بیاید.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟ - از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
_______________________________________________________________
حتما این فیلم رو دانلود کنید... جنگ انیمیشن با انیماتور... خیلی جالبه...



