مجموعه داستان
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن... 
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻨﺠﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﻟﯽ
ﻟﯿﻼ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩ !

[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 16:13 ] [ سعید محمدیان ]

.

.

.

.

.

.

[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 22:43 ] [ سعید محمدیان ]
...

 

ازش  پرسیدم بدترین چیز پیری چیست؟!

             

     لبخندی زد و گفت: بدترین چیز پیری این است که یادت بیاد زمانی جوان بودی....

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 0:52 ] [ سعید محمدیان ]
 

وقتی دو سالم بود پدرم گفت وقتی قدت به اندازه یخچال شد برات زن می گیرم....

.

حالا بیست سال از اون روز گذشته  پدرم معتاد شده و یخچال را فروخته....

.پیشاپیش سال نو مبارک.... سال پرباری داشته باشی...

آلبوم محسن چاوشی

دانلود کل آلبوم در یک فایل زیپ: دانلود

 

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 21:21 ] [ سعید محمدیان ]
 

من در پی تو . تو در وفای دگری

دلتنگ تو. من ... تو دلگشای دگری

درمحضر عاشقان روا می باشد......؟!

من دست تو بوسمو...

           تو پای دگری.............؟!

[ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 2:7 ] [ سعید محمدیان ]

یه جین آبجو خریده بودم گذاشته بودم تو یخچال مامان بزرگم کسی خبر دار نشه . به مامان بزرگم گفتم : این آب میوه ها مال منه ، هر وقت میام میخوام بخورم به کسی نده .
دو روز بعد اومدم یکی بخورم ، میبینم نیست . میگم ننه این آب میوه ها رو چیکار کردی ؟
گفت : سفره ابوالفضل داشتم دادم مهمونا ، کلی شاد بودن موقع رفتن ..

 دیالوگی كه امروز تو تاكسی شاهدش بودم (بین ۲ دختر) :

+موبایلت داره زنگ میخوره گلم
-اَه پیداش نمیكنم!!
+نكنه خونه جا گذاشتیش؟!!

من رو به راننده
راننده رو به من
یارو پشت خط
موبایل
آمپر بنزین

[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 ] [ 0:4 ] [ سعید محمدیان ]
 

طنز فلسفی. . .

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت: برو در آن نقطه بایست.من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که از بقیه طویله ها بزرگتر بود باز شد.

باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو که با سم به زمین می کوبید، به طرف مرد جوان حمله ور شد. جوان خود را
 کنار کشید تا گاو از کنارش گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود، باز شد گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت می کرد از طویله خارج شد، جوان پیش خودش گفت:منطق می گوید این را ولش کنم، چون گاو بعدی کوچکتر است . این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله باز شد و همانطور که فکر می کرد گاوی که بیرون آمد،ضعیف ترین و کوچکترن گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!!
 
[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 21:4 ] [ سعید محمدیان ]
 

                                                              دونامه

 

سلام پدر عزیزم:

امروز درست سه ماه و بیست و هفت روز است که از شما دورم. هفته ی پیش درخواستی برای مرخصی دادم ولی قبول نکردند.خودت که خوب می دانی خدمت سربازی است دیگر.نمی دانی چقدر دلم برایتان تنگ شده.امیدوارم تابستان این سال سر زمین تنها نمانده باشی,راستی خبری از محصول امسالمان ندارم شاید بهتر است جو بکاری. زمستان پارسال که علفی در بساط نداشتیم.شاید بتوانم چند روزی مرخصی بگیرم. هفته ی قبل 4 ساعت مرخصی گرفتم و گشتی توی شهر زدم. اینجا هوا خیلی گرم است,با این لباسهای تنگ و کلفت هم نمی شود نفس کشید.البته اینجا پست خوبی دست و پا کرده ام.تازگی ها هم با فرمانده مان خو گرفت‌ام.راستش او به من پیشنهاد کرد برایتان نامه بنویسم.

برایتان از شهر بگویم: شهر جای خوبی است,هم کار زیاد است و هم سر آدم خلوتر است.انشاء الله وقتی خدمت سربازی ام را تمام کردم می خواهم دستتان را بگیرم و بیاورمتان شهر. فرمانده مان را که گفتم آدم خوبی است و خانواده‌ی خوبی هم دارد. دو تا پسر دارد و یک دختر که دو سالی از من کوچک تر است.

با او صحبت کرده ام ,اگر تنها زمین و آن حصار کنار صد را بفروشیم می توانیم با پولش خانه ی مناسبی پیدا کنیم. خوب از بابت من نگران نباشید. راستی پدر جان اگر توانستی کمی پول برایم بفرست. آدرس و نشانی ام را پشت پاکت نوشته ام.

 

                                                                                           محمد

سلام محمد جان:

امیدوارم مرا فراموش نکرده باشی. منم زهرا:

وقتی که نامه ات را برای پدرت خواندم خیلی خوشحال شد. اما در آخر نوشته‌هایت گفته بودی که با دختری آشنا شده ای که دو سالی از تو کوچکتر است. باشد, پس خوب گوش کن.از وقتی که رفته ای حال و روز خوشی ندارم. یادت که هست آخرین روزی که اینجا بودی...؟ آن خواهر ذلیل شده ات ما را از پشت بام,توی کوچه دیده و حتی  دستمالی را هم که برایت دوخته بودم را وقتی برایت می دادم دیده و بعد برداشته.حالا هم آن را به عنوان مدرک قایم کرده. فردای آن روز که رفتی, دستمال را نشانم داد و تمام حرفهایی را که به تو گفته بودم را مو به مو برایم تکرار کرد. نمی دانی که چه حالی شدم , وقتی که تمام حرفهایم را با ادا و اتفار تکرار می کرد و قاه قاه می خندید.فقط منتظرم بیایی تا آن خواهر بی آبرویت را جلوی چشمهایت تکه تکه اش کنم. تو را به خدا هرچه زودتر برگرد.دیگر نمی توانم تحدیدهایش را تحمل کنم.

آن جمله ای را هم که نوشته بودی را برای پدرت نخواندم,نامه ات را هم پیش خودم نگاه داشته ام تا روزی که بیایی و این آبرو ریزی را جمع کنی. من این همه خفت را به خاطر تو تحمل می کنم. آنوقت تو می نویسی که با دختری آشنا شده ای...؟ نه این دیگر قابل تحمل نیست. امیدوارم هرچه زودتر برگردی, لااقل به مدت چند روز. راستی پدرت گفت که از بابت خرجی نگران نباشی. مبلغی را به عنوان خرجی داخل پاکت گذاشته ایم.

 

                                                                 از طرف زهرا و خانواده ات  

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 22:27 ] [ سعید محمدیان ]
 

عید سعید فطر مبارک...

 

[ یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 ] [ 13:7 ] [ سعید محمدیان ]
شاید برای من ...

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 22:8 ] [ سعید محمدیان ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

معرفی کتاب....

«من گنجشک نیستم» داستان روزمرگی‌های مردی است که خواهرش برای معالجه، او را به مجتمع درمانی سپرده و در حال حاضر او ساکن طبقه نهم و واحد ۹۰۲ از این تیمارستان است. راوی به خاطر مرگ همسرش افسانه (وقت وضع حمل) و فرزندش، سردردهای عجیبی دارد و گاهی وقت‌ها کله‌اش داغ می‌شود...
امکانات وب